تبليغاتX
سراب دل

سراب دل

حسین پناهی مجموعه (من و نازی)

 

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم


چقدر این شعر سهراب رو دوست دارم .

گاه زخمی که به پا داشته ام

 زیر و بم های زمین را به من آموخته است

 

این شعر دقیقا حال و روز این روزها و این چند سال اخیر منه. خیلی چیزها دارم از آدمــــــــــهـــا یاد

می گیرم دیگه کلکسیون آدم شناسی من داره تکمیل میشه . همیشه به خودم میگم ساناز آدمها رو تو لحظه ها باید شناخت و واقعاً دارم کم کم به این جمله خودم ایمان مییارم . آدمها توی لحظه های خاصی ماهیت اصلی خودشون رو نشون می دن . نظر شما چیه ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 18:59  توسط مهدی_مصطفی  | 

واسه تو قد یه برگم

اگه سبزم اگه جنگل  اگه ماهي اگه دريا اگه اسمم همه جا هست
روي لبها توکتابا
اگه رودم رود گنگم
اگه بودا اگه پاک اگه نوري به صليبم اگه گنجي توي خاک
واسه تو قد يه برگم
پيش تو رازي به مرگم
اگه پاکم مثل معبد اگه عاشق مثل هندو
مثل بندر واسه قايق
واسه قايق مثل پارو
اگه عکس چهل ستونم
اگه شهري بي حصار
واسه ارش تير اخر واسه جاده يه سوار
واسه تو قد يه برگم
پيش تو رازي به مرگم
اگه قيمتي ترين سنگ زمينم توي تابستون دستاي تو برفم
اگه حرفاي قشنگ هر کتابم
براي اسم تو چندتا دونه حرفم
اگه سيلم پيش تو قد يه قطره
اگه کوهم پيش تو قد يه سوزن
اگه تنپوش بلند هر درختم
پيش تو اندازهي دگمه ي پيرهن
واسه تو قد يه برگم
پيش تو رازي به مرگم
اگه تلخي مثل نفرين
اگه تندي مثل رگبار
اگه زخمي زخم کهنه
بغض يک در رو به ديوار
اگه جام شوکراني تو عزيزي مثل اب
اگه ترسي اگه وحشت مثل مردن توي خواب
واسه تو قد يه برگم پيش تو رازي به مرگم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 15:20  توسط مهدی_مصطفی  | 


من خواب دیدم که ترانه های بیداری به میلادی دوباره می رسند
عشق در راه است من خواب دیدم
عشق در راه است و تو را ضیافت افتاب چشم به راه است
دیر نخواهد شد می دانم می دانی
می دانم که خواندن را بهتر از همیشه می دانی
می دانم
ترانه خانه از عطر تو مست است
از اتفاق دوباره شناختن تو سر از پا نمی شناسد
ترانه خانه شنیده ات را دل دل می کند
من خواب دیدم
من خواب دیدم که ضیافت بیداری در راه است
من بیداریه اواز را خواب دیدم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 15:14  توسط مهدی_مصطفی  | 

In the name of person who creat human for loving eachouther

 

Love!!yes love!!!!!!!!!!!!!!!

What is this word meaning?

I think if I and all of the human gathering to eachouter we cant

Find the real meaning  for  this word.

Some one say love is a blad that penetrate to the soul.and some one say its cut the heart.

And  some one say my pen is inadequate to describe it.

Love?!!its very wonderful word.

Some one belief that love is allocated human but is it a good idea

About love?hmm

Some one say love is buld with a glance .and thay say eye is bridge that joind the heart to the soul.

What is this some body say the vine flower have relation bettwin love and heart.

How abut the colears.

For example we say autumn is a lovely season?why?

There were a lot of idiom that we cant understand the real meaning of it.

At the end I  advise u to love eachouther because god creation alittel heart that it can  besiege all of the world.

U sincerely  mostafa

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 21:6  توسط مهدی_مصطفی  | 

بخون حال کن

 

مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام ميافتد  .

دوری ، عشق را شدت ميبخشد و نزديکی ،قوت  .

پيری مانع از عشق نيست اما عشق تا حدودی مانع از پيريست .

هرگز ندا نستم چگونه ستايش کنم تا آنکه آموختم  .

عشق ناتمام ميگويد: من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم  .

عشق تمام ميگويد: من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم  .

درحساب عشق يک +يک مساوی است با همه چيز و دومنهای يک برابرهيچ  .

عشق چيزی جزيافتن خويش در ديگران و شادکامی در شناخت نيست  .

عشق همانند پروانه ايست که اگر سفت بگيری له ميشودو اگر سست بگيری ميگريزد .

عشق چون ميوه است. ممکن است خوب به نظرآيد اما تا وقتی که نرسيده آن را گاز نزن  .

عشق چون ساعت شنی است . با خالی شدن مغز، قلب پر ميشود .

عشق غلبه خيال بر خرد است  .

مرد به کرات عشق ميورزد ، اما کم . ولی زن به ندرت ،اما بسيار  .

مردها همواره ميخواهنداولين عشق يک زن باشند و زنها دوست دارن آخرين عشق يه مرد باشند .

تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقی است  .

با عشق وشکيبائی چيزی ناممکن نيست  .

عشق، قانون نمی شناسد ودوست داشتن  ، اوج احترام به مجموعه ای از قوانين عاطفی است .

عشق ، معيارها را بهم می ريزد و دوست داشتن برپايه ی معيارها بنا ميشود .

عشق ،ويران کردن خويشتن است  و دوست داشتن ساختنی عظيم .

عشق فوران می کند چون آتشفشان و سرازير ميشود چون آبشاری عظيم و دوست داشتن جاری ميشود چون رودخانه ای بر بستری با شيب نرم  .

عشق ناگهان  وناخواسته شعله ميکشد و دوست داشتن از شناختن وخواستن سرچشمه می گيرد .

عشق دق الباب نميکند،مودب نيست ، حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست ، درويش نيست .

سربزير نيست ،مطيع نيست ، عشق ديوار را باور نميکند، کوه را باور نميکند ، گرداب را باور نميکند، مرگ را حتی باور ندارد . /

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 20:50  توسط مهدی_مصطفی  | 

تنها دليل من، كه  خدا هست

                         اين جهان

                                 زيباست،

وين حيات عزيز و گرانبهاست :

                         لبخند چشم توست!

 هر چند با تبسم شيرينت،

                          آنچنان

                              از خويش مي روم،

                                                  كه نمي بينمش درست!

لبخند چشم تو

               در چشم من ، وجود خدا را

                                     آواز مي دهد

در جسم من، تمامي روح حيات را

                               پرواز مي دهد

                                          جان مرا كه دوريت از من گرفته است

         

                      شيرين و خوش ،دوباره به من باز مي دهد

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 20:46  توسط مهدی_مصطفی  | 

روز پاییزیه میلاد تو در یادم هست
روز خاکستریه سفر یادت نیست
ناله ی ناخوشه از شاخه جدا ماندن من
در شب اخر پرواز خطر یادت نیست
تلخیه فاصله ها نیز به یادت مانده است
نیزه بر باد نشسته است وسپریادت نیست
یادم هست ,یادت نیست
خواب روزانه اگر در خورتقدیر نبود
پس چرا گشت شبانه دربه در یادت نیست
من به خط و خبری از تو غناعت کردم
قاصدکهاش نگویید که خبر یادت نیست
یادم هست یادت نیست
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست
تو که خودسوزیه هر شبپره را می فهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دل ریختگان چشم نداری بی دل
انچنان غرق غروبی که سحر یات نیست
یادم هست یادت نیست

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 20:42  توسط مهدی_مصطفی  | 

عاشقی

به نظر شما عاشقی یعنی چه؟

آیا عاشقی یعنی جمله ی دوست دارم؟

آیا عاشقی یعنی سر کوچه واسادن برای دیدن معشوق؟

آیا عاشقی یعنی خریدن هدیه؟

آیا عاشقی یعنی از همه چی گزشتن؟

اصلا آیا توی این دوره زمونه عاشقی واقعی پیدا میشه؟

اون هم در این دوره زمونه که همه چی مصنوعی شده.

از گوشت مرغ بگیر تا جان آدمیزاد

نظر شما چیه از این واژهی آشنا؟؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 10:9  توسط مهدی_مصطفی  | 

 گاه آرزو مي‏كنم زورقي باشم براي تو

تا بدان جا برمت كه مي‏خواهي.

زورقي توانا

به تحمل باري كه بر دوش داري،

زورقي كه هيچگاه واژگون نشود

به هر اندازه كه ناآرام باشي

يا متلاطم باشد

دريايي كه در آن مي‏راني.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 7:59  توسط مهدی_مصطفی  | 

البوم جدید خشایار اعتمادی

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 7:40  توسط مهدی_مصطفی  | 

محسن چاوشی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 8:0  توسط مهدی_مصطفی  | 

 

من قامت بلند تو را در قصيده اي با نقش قلب سنگ تو، تصوير ميکنم

**********************

 

در شبان غم تنهايي خويش،

عابد چشم سخنگوي توام،

من در اين تاريكي،

من در اين تيره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گيسوي توام.

....

شكن گيسوي تو،

موج درياي خيال

كاش بازورق انديشه شبي،

از شط گيسوي مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم.

كاش بر اين شط مواج سياه،

همه عمر سفر ميكردم.

 

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 19:6  توسط مهدی_مصطفی  | 

 

 

 

ميخواهي که بروي اما پيله تنيده است. پاهايت چنان در گل فرو رفته که تلاش دوباره ، فقط نااميديت را

 

بيشتر مي کند ، بيشتر به ناتواني خودت و قدرتمندي آن چيزها که روزگاري ناچيرشان مي شمردي ايمان

 

مي آوری .

آرام بگير. شايد تسليم سرنوشت ناگريز هر جنگي است ، شايد مرگ تنها پايان قابل تصور هر زندگي است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 8:8  توسط مهدی_مصطفی  |